کازابلانکا / یغما گلرویی

تو دیگه داری می‌ری، اين اختتام رؤیاست
اين آخرین سکانسِ فیلمِ کازابلانکاست

من مردِ نقشِ اول، مغرور و بی‌تبسم
تو اون زنی که می‌ره با مردِ نقش دوم

بارون بباره یا نه، صحنه دراماتیکه
تصویرت از تو چشمام می ریزه چیکه چیکه

دوربین یواش یواش از تو صحنه می‌ره بیرون
من می‌مونم با سایه‌م، من می‌مونم با بارون

اين اشکا مصنوعی نیست، تو دیگه داری می‌ری
داری چشاتو از من، از نقشِ من می‌گیری

راهی نمونده باقی، فیلم‌نامه اینو می‌گه
من و یه جای خالی، تو و یه مردِ دیگه...

از وقتی که نگاهت از تو نگاهم رد شد
اين فیلم عاشقانه، یه فيلمِ مستند شد

بازی دیگه یادم رفت، نقشم خودِ خودم بود
نقش کسی که چشماش لبریزِ عشق و غم بود

اسکارو من می گیرم... اما چه فرقی داره
نقش سیاهی لشکر، با یه ابرستاره

وقتی تو رو ندارم، وقتی تو دورِ دوری،
وقتی باید بسازم با حسرت و صبوری

این فیلم موندگاره، گیشه‌ها قبضه می‌شن،
اما بازم من بی‌تو، اما بازم تو بی‌من...

تو دیگه داری می‌ری، این آخرین پلانه
تیتراژ میاد و آهنگ، همراه این ترانه..

جملات زیباایی از اینشتین!!!

* «اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.»
* «اگر واقعیات با نظریات هماهنگی ندارند، واقعیت‌ها را تغییر بده.»
* «تا زمانی که حتی یک کودک ناخرسند روی زمین وجود دارد، هیچ کشف و پیشرفت جدی برای بشر وجود نخواهد داشت.»
* «تخیل مهمتر از دانش است.علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر می‌گیرد.»
* «سعی نکن انسان موفقی باشی، بلکه سعی کن انسان ارزشمندی باشی.»
* «سخت‌ترین کار در دنیا درک [فلسفهٔ] مالیات بر درآمد است.»
* «سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند:۱-ترس ۲-حرص ۳-حماقت.»
* «علم زیباست وقتی هزینهٔ گذران زندگی از آن تامین نشود.»
* «متوجه هستید که تلگراف سیمی به‌نوعی یک گربهٔ بسیار بسیار درازی است که وقتی دم‌اش را در نیویورک می‌کشید، سرش در لوس‌آنجلس میومیو می‌کند. این را می‌فهمید؟ و رادیو هم دقیقاً به همین شکل کار می‌کند؛ شما پیام‌هایی را از اینجا می‌فرستید و آنها در جایی دیگر دریافتشان می‌کنند. تنها تفاوت در این است که دیگر گربه‌ای وجود ندارد.»
* «مسائلی که بدلیل سطح فعلی تفکر ما بوجود می‌آیند، نمی‌توانند با همان سطح تفکر حل گردند.»
* «من با شهرت بیشتر و بیشتر احمق شدم.البته این یک پدیدهٔ نسبی است.»
* «مهم آن است که هرگز از پرسش باز نه‌ایستیم.»
* «هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکرکردن نیست.»
* «دین بدون علم کور است و علم بدون دین لنگ است.»
* «در دنیا خط مستقیم وجود ندارد و تمام خطوط بدون استثنا منحنی و دایره وار است و اگر این خط کوچکی که در نظرما مستقیم جلوه میکند در فضا امتداد یابد خواهیم دید که منحنی است.»
* «به آینده نمی‌اندیشم چون به زودی فرا خواهد رسید.»
* «به‌سختی میتوان در بین مغزهای متفکر جهان کسی را یافت که دارای یک‌نوع احساس مذهبی مخصوص به‌خود نباشد، این مذهب با مذهب یک شخص عادی فرق دارد.»
* «خدا، شیر یا خط؟ نمی‌کند»
* «خداوند زیرک است اما بدخواه نیست.»
* «نگران مشکلاتی که در ریاضی دارید نباشید. به شما اطمینان می‌دهم که مشکلات من در این زمینه عظیم‌تر است.»
* «همزمان با گسترش دایرهٔ دانش ما، تاریکی‌ای که این دایره را احاطه می‌کند نیز گسترده می‌شود.»
* «یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند.»
* «اگه نمرهٔ تستت تک شد ناراحت نشو!»
* «در دنیایی که دیوارها و دروازه‌ها وجود ندارند چه احتیاجی به پنجره و نرده است؟»
* «از وقتی که ریاضی‌دانان از سرو کول «نظریه نسبیت» بالارفته‌اند، دیگر خودم هم از آن سر در نمی‌آورم.»
* «دوچیز بی‌پایان هستند: اول «منظومه شمسی»، دوم «نادانی بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»
* «من نمیدانم انسان‌ها با چه اسلحه‌ای در جنگ جهانی سوم با یک‌دیگر خواهند جنگید، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آنها سنگ و چوب و چماق خواهد بود.»

آلبرت انیشتن

دزد و قاضی...!!!

برد دزدی را سوی قاضی عسس  

 

   خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود 

 

 

    دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است

 

   گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

 

 گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت،آن زرها که بردستی کجاست

 

  گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد

 

   گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

 

    گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست

 

 

     مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری

 

      من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی

 

      گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق

 

      در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامه‌ی درویش عور

 

      تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم

 

      خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد

 

    تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

 

     دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند

 

   خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

 

شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را

 

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی

 

راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
پروین اعتصامی

مناظره ی دار و منبر...

منبر از پشت شيشه مسجد                  چشمش افتاد و ديد چوبه دار

عصبي گشت و غيضي و غضبي          بانگ زد كه اي خيانتكار

توهم از دودمان ما بودي                       سخت وحشي شدي و وحشتبار

ما سر و كارمان به صلح و صلاح           تو به جرم و جنايتـت سرو كار

نرده كعبه حرمتش كم بود                  كه شدي دار شحنه، شرم بدار

دار بعد از سلام و عرض و ادب             وز گناه ناكرده استغفار

گفت ما نيز خادم شرعيم                   صورت اخيار گير يا اشرار

هركجا پند و بند در ماند                     نوبت دار مي رسد ناچار

منبري را که گيرو دارش نيست         همه از دور و بر كنند فرار

ليك منبر فرو نمي­آمد                       باز بر مركب ستيزه سوار

دارهم عاقبت ز جا در رفت              رو به در تا كه بشنود ديوار

گفت اگر منبر تو منبر بود                 كار مردم نمي كشيد به دار

 شهریار

آری ای عشق تو بودی که...!!!

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

آنشرلی(careless-whisper) جورج میشل

متن آهنگی رو این دفعه براتون میزارم که واقعا عاشقشم!!!

حتما گوش کنید...

I feel so unsure as I take your hand an lead you to the dance floor.
As the music dies something in your eyes
Calls to mind a silver screen and you're its sad goodbye.
I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool.
I should have known better than to cheat a friend
And waste a chance that I've been given.
So I'm never gonna dance again
the way I danced with you.
Time can never mend the careless whispers of a good friend.
To the heart and mind ignorance is kind.
There's no comfort in the truth
pain is all you'll find.
I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm
. . .
Never without your love.
Tonight the music seems so loud
I wish that we could lose this crowd.
Maybe it's better this way
We'd hurt each other with the things we want to say.
We could have been so good together
We could have lived this dance forever
But now who's gonna dance with me? - Please stay.
And I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm
. . .
No dance
no dance
no dance
you're gone - no dance
you're gone.
This matter is so wrong
so wrong
that you had lo leave me alone

متن کامل شعر عاشقانه(فروغ)

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم


درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 


این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟


ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ

......

این هم از یک عمر مستی کردنم...!
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهر جدایی را بخور!
چوب عمری با وفایی را بخور!
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت?!
خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت
آه عجب کاری بدستم داد دل!
هم شکست و هم شکستم داد دل ...

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
باقی در ادامه مطلب
ادامه نوشته

امام آمد!!! D:

مجری تلویزیون(1358): امام خمینی رهبر انقلاب پرشکوه ایران، یک سال قبل با پرواز انقلاب در حالی که بیش از دویست تن از مسوولان کنونی کشور ایشان را همراهی می کردند، در فرودگاه مهرآباد مورد استقبال هزاران نفر از انقلابیون از جمله چند تن از روحانیون و اعضای شورای انقلاب قرار گرفتند.( فیلمی به مدت چهل دقیقه پخش می شود.)

مجری تلویزیون( 1367):
حضرت آیت الله امام خمینی مدظله العالی رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، ده سال قبل با پرواز انقلاب، در حالی که چند تن از مسوولان سابق کشور و برخی از عناصر نفوذی ایشان را همراهی می کردند، در فرودگاه مهرآباد مورد استقبال هزاران تن از روحانیون و برخی از اعضای شورای انقلاب قرار گرفتند.( فیلمی به مدت بیست دقیقه پخش می شود.)

مجری تلویزیون( 1377):
حضرت آیت الله العظمی امام خمینی رضوان الله تعالی علیه بنیانگذار انقلاب اسلامی در حالی که دو سه تن از مسوولان کنونی و گروهی از شیاطین ضدانقلاب واخورده به هواپیمای ایشان نفوذ کرده بودند، در فرودگاه مهرآباد مورد استقبال دهها هزار نفر از روحانیون و تعدادی از عناصر خائن که بعدا شناسائی شدند قرار گرفتند.( فیلمی به مدت هشت دقیقه پخش می شود.)

مجری تلویزیون( 1388): روح خدا، حضرت آیت الله العظمی امام خمینی رضوان الله تعالی علیه بنیانگذار انقلاب اسلامی و رهبر مسلمین جهان و چند چیز مهم دیگر، سی سال قبل در پرواز انقلاب در حالی که یک نفر از مسوولان کنونی و برخی خبرنگاران خارجی و تعدادی از دشمنان اسلام قصد داشتند ایشان را در آن هواپیما بقتل برسانند، در فرودگاه مهرآباد مورد استقبال برخی روحانیون غیرخائن و هزاران تن از عناصر واخورده مساله دار قرار گرفته و سریعا به خانه رفتند.( فیلمی به مدت سه دقیقه پخش می شود که در آن امام در یک هاله نور که هیچ کس در اطراف ایشان نیست، چند بار از پله های هواپیما پائین می آید.)

مجری تلویزیون( 1389): آیت الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی سی و دو سال قبل در پرواز انقلاب، با یک هواپیمای تک نفره خود را از پاریس به تهران رسانده و بدون اینکه کسی متوجه او بشود، از مهرآباد تاکسی گرفته و به خانه رفت.( با توجه به اینکه فیلمی از آن سال موجود نیست، به مجموعه ای از سخنرانی های رئیس جمهور محبوب که همه انقلاب های دنیا از وی نشات گرفته توجه فرمائید.)