یک اعتراف صادقانه

 

ماسپرانداختیم، این تن حریف عشق نیست

طبل برگشتی بزن،ما مردمیدان نیستیم

جمله ای که توش موندم

عشق قدم زدن و خیس شدن زیر باران نیست بلاكه ان است كه یكی چتر شود و دیگری نفهمد كه چرا خیس نشد....

در گذر گاه زمان
 
خیمه شب بازی دهر
 
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
 
عشقها میمیرند
 
رنگ ها رنگ دگر میگیرند
 
وفقط خاطره هاست
 
که چه شیرین و چه تلخ
 
دست ناخورده به جای می مانند

دیده و دل

شكایت كرد روزی دیده با دل                     كه كار من شد از جور تو مشكل

 

تو را داده  است شوق بر باد                     مرا كنده است سیل اشك، بنیاد

 

تو را گردید جای آتش، مرا آب                    تو ز آسایش بری گشتی، من از خواب

 

ز بس كه اندیشه های خام كردی             مرا و خویش را بدنام كردی

 

از آن روزی كه گردیدی تو مفتون                مرا آرامگه شد چشمه خون

 

تو اندر كشور تن، پادشاهی                     زوال دولت خود، چند خواهی

 

چرا باید چنین خودكام بودن                     اسیر دانه هر دام بودن

 

شدن همصحبت دیوانه ای چند                  حقیقت جستن از افسانه ای چند

 

ز بحر عشق، موج فتنه پیداست                هر آنكو دم ز جانان زد، ز جان كاست

 

بگفت ای دوست، تیر طعنه تا چند              من از دست تو افتادم در این بند

 

تو رفتی و مرا همراه بردی                         به زندانخانه عشقم سپردی

 

مرا كار تو كرد آلوده دامن                          تو اول دیدی، آنگه خواستم من

 

به دست جور كندی پایه ای را                   در آتش سوختی همسایه ای را

 

مرا دركودكی شوق دگر بود                       خیالم ز این حوادث بی خبر بود

 

نه می خوردم غم ننگی و نامی                            نه بودم بسته بندی و دامی

 

نه می پرسیدم از هجر و وصالی                نه آگه بودم از نقص و كمالی

 

تو را تا آسمان. صاحب نظر كرد                  مرا مفتون و مست و بی خبر كرد

 

شما را قصه دیگر گون نوشتند                  حساب كار ما، با خون نوشتند

 

ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند           تو حرفی خواندی و من دفتری چند

 

هر آن گوهر كه مژگان تو می سفت            نهان با من، هزاران قصه می گفت

 

مرا سرمایه بردند تو را سود                       تو را كردند خاكستر، مرا دود

 

بساط من سیه، شام تو دیجور                   مرا نیرو تبه گشت و تو را نور

 

تو، وارون بخت و حال من دگرگون               تو را روزی سرشك آمد، مرا خون

 

تو از دیروز گویی، من از امروز                    تو استادی در این ره، من نو آموز

 

تو گفتی راه عشق از فتنه پاك است         چو دیدم. پرتگاهی خوفناك است

 

تو را كرد آروزی وصل، خرسند                    مرا هجران گسست از هم، رگ و بند

 

مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت               تو را رنجور كرد، اما مرا كشت

 

اگر سنگی ز كوی دلبر آمد                        تو را بر پای و ما را بر سر آمد

 

بتی، گر تیر ز ابروی كمان زد                      تو را بر جامه و ما را به جان زد

 

تو را یك سوز و ما را سوختنهاست            تو را یك نكته و ما را سخنهاست

 

تو بوسی آستین، ما آستان را                  تو بینی ملك تن، ما ملك جان را

 

 تو را فرسود گر روز سیاهی                         مرا سوزاند علام سوز آهی

پروین اعتصامی

جملاتی عجیب (واقعا برای نگفتن)

در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! . فريدريش ويلهلم نيچه


در گوش آن کس که در تسخیر شیطان است ؛ اما ؛ این سخن را زمزمه می کنم : همان به که شیطان ات را بزرگ کنی ! درین کار تو را نیز راهی به بزرگی هست ! فريدريش ويلهلم نيچه

آدم چیزی است که بر او چیره می باید شد. فريدريش ويلهلم نيچه

* اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود. برتراند راسل

ديل کار نگي  : دو زنداني از يک دريچه به بيرون نگاه ميکردند اما يکي آسمان پر ستاره را تماشا مي کرد و ديگري زمين لجن زار را مي نگريست .

سازگاری با زیستگاه و تلاش برای بهتر شدن جایگاه کنونی ویژگی ناب آدمهای پاک است .اورد بزرگ

بابا نان ندارد

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
 
 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
 
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
 
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد

سخنانی زیبا از گوته

رفتار هر انسان آیینه ای است که او چهره خود را در آن نشان میدهد. گوته

رویاهای کوچک را آرزو نکن ، زیرا برای تکان دادن قلبت به اندازه کافی قدرت ندارند. گوته

خدایا! چه خوشبختی بالاتر از این ، که هم عاشق و هم معشوق بودن .گوته

دارو بسیار است ، اما تعداد کمی از آنها تاثیر گذارند.گوته

اخلاق را طوفان های روزگار تقویت میکند.گوته

شیفتگی آن است که چشمان زنی را دوست بدارید ،بی آنکه رنگ آنرا بیاد آورید.گوته

 چه شادیهایی که زیر پای انسان سرکوب شدند ،زیرا بیشتر افراد به آسمان توجه دارند و آنچه را که زیر پاهایشان است نادیده میگیرند !گوته

زندگی را هرگونه که نگاه میکنی زیباست.گوته

شوهر مغز خانه است و زن ،قلب ان.گوته

تا مرد خاموش است براو خطری نیست ، زیرا سرنوشت او به زبانش بسته است.گوته

از خود مپرس که از نکویی تو چه کس بهره خواهد برد . نان خود را به آب فکن ،بلاخره کسی آنرا خواهد خورد.گوته

نیکی را فقط برای نفس نیکوکاری انجام بده ، اگر هم به فرزندانت پاداشی نرسد ، به یقین نودگانت از آن بهره خواهند برد.گوته

اگر خواهی همیشه خرسند باشی همیشه راضی باش.گوته

دلی که خانه غرور است کانون محبت نشود .گوته

آنجا که آتش فروزان است ، ظلمت شب را یارای بقا نیست .گوته

جوانی خود ، مستی بی شراب است .گوته

گاه خاموشی بهتر از سخن از راز دل خبر میدهد.گوته

تا راز "بمیر تا زنده شوی" را در نیابی ، میهمان گمنامی در سرزمین ظلمت بیش نخواهی بود .گوته

زبان به ستایش آنکس میگشایم که در پی آتشی است تا خویشتن را پروانه وار بسوزاند.گوته

زیاده روی در گفتار برای زنان خیلی طیعی تر از راستگویی است.گوته

مرد عمل وجدان ندارد ، تنها مرد اندیشه است که با وجدان است .گوته

آنجا که نور بیشتر است سایه های سیاه تری می توان یافت .گوته

قله ها را مگر با پیمودن را ه های پیچ در پیچ نمی توان فتح کرد.گوته

سخن گفتن یک نوع نیاز است ، ولی گوش دادن هنر است .گوته

اگر مردم زبان یکدیگر را میفهمیدند ، اختلاف از میان برداشته میشد.گوته

کسی که میخواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد ، پنهان کند .گوته

دوستی مثل اسناد کهنه است ،قدمت تاریخ آن را قیمتی می کند.گوته

خوشبخت ترین فرد کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند.گوته

برخی نومیدانه در قید بندگی هستند و به غلط چنین میپندارند که آزادند.گوته

روحی که زیبایی را میبیند گاهی تنها می ماند .گوته

بزرگترین مشکل ها جایی نهفته است که ما هرگز انتظارش را نداریم.گوته

اگر وجود خار در گل مایه اندوه ماست ، وجود گل در کنار خار باید مایه شادی ما باشد.گوته

تورا ای کهن بوم و بر دوست دارم!!!

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم
تو را اي كهن پير جاويد برنا
تو را دوست دارم، اگر دوست دارم
تو را اي گرانمايه، ديرينه ايران
تو را اي گرامي گهر دوست دارم
تو را اي كهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من
هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، يا متن تاريخ
وگر نقد و نقل سير دوست دارم
اگر خامه تيشه است و خط نقر در سنگ
بر اوراق كوه و کمر دوست دارم
وگر ضبط دفتر ز مشكين مركب
نئين خامه، يا كلك پر دوست دارم
گمانهاي تو چون يقين مي ستايم
عيانهاي تو چون خبر دوست دارم
به جان، پاك پيغمبر باستانت
كه پيري است روشن نگر دوست دارم
سه نيكش بهين رهنماي جهان ست
مفيدي چنين مختصر دوست دارم
همه كشتزارانت، از ديم و فاراب
همه دشت و در، جوي و جر دوست دارم
كويرت چو دريا و كوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشك و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را
كه بودند فخر بشر دوست دارم
به لطف نسيم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
هم افكار پرشورشان را كه اعصار
از آن گشته زير و زبر دوست دارم
هم آثارشان را، چه پند و چه پيغام
و گر چند سطري خبر دوست دارم
من آن جاودان ياد مردان كه بودند
به هر قرن چندين نفر دوست دارم
همه شاعران تو وآثارشان را
به پاكي نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسي، آن كاخ افسانه كافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
ز خيام، خشم و خروشي كه جاويد
كند در دل و جان اثر دوست دارم
ز عطار، آن سوز و سوداي پر درد
كه انگيزد از جان شرر دوست دارم
وز آن شيفته شمس، شور و شراري
كه جان را كند شعله ور دوست دارم
ز سعدي و از حافظ و از نظامي
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
كه شان همچو بحر خزر دوست دارم
خوشا حوزه شرب كارون و اهواز
كه شيرين ترينش از شكر دوست دارم
فري آذرآبادگان بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
صفاهان نصف جهان تو را من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
خوشا خطه نخبه زاي خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
زهي شهر شيراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
بر و بوم كرد و بلوچ تو را چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
خوشا طرف كرمان و مرز جنوبت
كه شان خشك و تر، بحر و بر دوست دارم
من افغان همريشه مان را كه باغي ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
كهن سُغد و خوارزم را با كويرش
كه شان باخت دوده ي قجر دوست دارم
عراق و خليج تو را چون ورازورد
كه ديوار چين راست در، دوست دارم
هم ارّان و قفقاز ديرينه مان را
چو پوري سراي پدر دوست دارم
چو ديروز افسانه، فرداي رويات
به جان اين يك و آن دگر دوست دارم
هم افسانه ات را، كه خوشتر ز طفلان
بروياندم بال و پر، دوست دارم
هم آفاق رويايي ات را كه جاويد
در آفاق رويا سفر دوست دارم
چو رويا و افسانه، ديروز و فردات
به جاي خود اين هر دو سر دوست دارم
تو در اوج بودي، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
دگر باره برشو به اوج معاني
كه ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقي، نه غربي، نه تازي شدن را
براي تو، اي بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهان است، پيروز باشي
برومند و بيدار و بهروز باشي
مهدی اخوان ثالث