یک اعتراف صادقانه
ماسپرانداختیم، این تن حریف عشق نیست
طبل برگشتی بزن،ما مردمیدان نیستیم
ماسپرانداختیم، این تن حریف عشق نیست
طبل برگشتی بزن،ما مردمیدان نیستیم
شكایت كرد روزی دیده با دل كه كار من شد از جور تو مشكل
تو را داده است شوق بر باد مرا كنده است سیل اشك، بنیاد
تو را گردید جای آتش، مرا آب تو ز آسایش بری گشتی، من از خواب
ز بس كه اندیشه های خام كردی مرا و خویش را بدنام كردی
از آن روزی كه گردیدی تو مفتون مرا آرامگه شد چشمه خون
تو اندر كشور تن، پادشاهی زوال دولت خود، چند خواهی
چرا باید چنین خودكام بودن اسیر دانه هر دام بودن
شدن همصحبت دیوانه ای چند حقیقت جستن از افسانه ای چند
ز بحر عشق، موج فتنه پیداست هر آنكو دم ز جانان زد، ز جان كاست
بگفت ای دوست، تیر طعنه تا چند من از دست تو افتادم در این بند
تو رفتی و مرا همراه بردی به زندانخانه عشقم سپردی
مرا كار تو كرد آلوده دامن تو اول دیدی، آنگه خواستم من
به دست جور كندی پایه ای را در آتش سوختی همسایه ای را
مرا دركودكی شوق دگر بود خیالم ز این حوادث بی خبر بود
نه می خوردم غم ننگی و نامی نه بودم بسته بندی و دامی
نه می پرسیدم از هجر و وصالی نه آگه بودم از نقص و كمالی
تو را تا آسمان. صاحب نظر كرد مرا مفتون و مست و بی خبر كرد
شما را قصه دیگر گون نوشتند حساب كار ما، با خون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند تو حرفی خواندی و من دفتری چند
هر آن گوهر كه مژگان تو می سفت نهان با من، هزاران قصه می گفت
مرا سرمایه بردند تو را سود تو را كردند خاكستر، مرا دود
بساط من سیه، شام تو دیجور مرا نیرو تبه گشت و تو را نور
تو، وارون بخت و حال من دگرگون تو را روزی سرشك آمد، مرا خون
تو از دیروز گویی، من از امروز تو استادی در این ره، من نو آموز
تو گفتی راه عشق از فتنه پاك است چو دیدم. پرتگاهی خوفناك است
تو را كرد آروزی وصل، خرسند مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت تو را رنجور كرد، اما مرا كشت
اگر سنگی ز كوی دلبر آمد تو را بر پای و ما را بر سر آمد
بتی، گر تیر ز ابروی كمان زد تو را بر جامه و ما را به جان زد
تو را یك سوز و ما را سوختنهاست تو را یك نكته و ما را سخنهاست
تو بوسی آستین، ما آستان را تو بینی ملك تن، ما ملك جان را
تو را فرسود گر روز سیاهی مرا سوزاند علام سوز آهی
پروین اعتصامی
در گوش آن کس که در تسخیر شیطان است ؛ اما ؛ این سخن را زمزمه می کنم : همان به که شیطان ات را بزرگ کنی ! درین کار تو را نیز راهی به بزرگی هست ! فريدريش ويلهلم نيچه
آدم چیزی است که بر او چیره می باید شد. فريدريش ويلهلم نيچه
* اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود. برتراند راسل
ديل کار نگي : دو زنداني از يک دريچه به بيرون نگاه ميکردند اما يکي آسمان پر ستاره را تماشا مي کرد و ديگري زمين لجن زار را مي نگريست .
سازگاری با زیستگاه و تلاش برای بهتر شدن جایگاه کنونی ویژگی ناب آدمهای پاک است .اورد بزرگ
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد