دزد و قاضی...!!!
| برد دزدی را سوی قاضی عسس |
خلق بسیاری روان از پیش و پس | |
| گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود |
|
دزد گفت از مردم آزاری چه سود |
| گفت، بدکردار را بد کیفر است |
گفت، بد کار از منافق بهتر است | |
| گفت، هان بر گوی شغل خویشتن |
گفت، هستم همچو قاضی راهزن | |
| گفت،آن زرها که بردستی کجاست |
گفت، در همیان تلبیس شماست | |
| گفت، آن لعل بدخشانی چه شد |
گفت، میدانیم و میدانی چه شد | |
| گفت، پیش کیست آن روشن نگین |
گفت، بیرون آر دست از آستین | |
| دزدی پنهان و پیدا، کار تست |
|
مال دزدی، جمله در انبار تست |
| تو قلم بر حکم داور میبری |
من ز دیوار و تو از در میبری | |
| حد بگردن داری و حد میزنی |
گر یکی باید زدن، صد میزنی | |
| میزنم گر من ره خلق، ای رفیق |
در ره شرعی تو قطاع الطریق | |
| میبرم من جامهی درویش عور |
تو ربا و رشوه میگیری بزور | |
| دست من بستی برای یک گلیم |
خود گرفتی خانه از دست یتیم | |
| من ربودم موزه و طشت و نمد |
تو سیهدل مدرک و حکم و سند | |
| دزد جاهل، گر یکی ابریق برد |
دزد عارف، دفتر تحقیق برد | |
| دیدههای عقل، گر بینا شوند |
خود فروشان زودتر رسوا شوند | |
| دزد زر بستند و دزد دین رهید |
شحنه ما را دید و قاضی را ندید | |
| من براه خود ندیدم چاه را |
تو بدیدی، کج نکردی راه را | |
| میزدی خود، پشت پا بر راستی |
راستی از دیگران میخواستی | |
| دیگر ای گندم نمای جو فروش | با ردای عجب، عیب خود مپوش |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:46 توسط سجاد
|